بدون عنوان
روز 13 عید بود که .....ی خبر ناگهانی همه ی مارو شکه کرد خبر دادن که آقا یوسف از دنیا رفته (دایی حلما)خدا روحش و شاد کنه !!!
ب خاطر همین موضوع ناگوار من شب رفتم پیش زنداییم (مامان حلما )هم واسه عرض تسلیت هم واسه اینکه میدونستم واسش سخته تو اون شرایط که بخواد حواسش به حلما باشه من شب موندم اونجا و واسه نگهداری حلما کمکش کردم شب خوابم نمیبرد همش استرس داشتم نکنه بچه بیدار بشه و من خواب باشم حدود ساعت 4 بود که حلما تو بغل مامانش بیدار شد و یه کوچولو گریه کرد سریع بغلش کردمو از اتاق خواب آوردمش بیرون و باز خوابوندمش !
واسه مراسم ختم هم من مسجد نرفتم تا بتونم حلمارو تو خونه نگه دارم آخه جو اونجا واسه روحیه بچه خوب نبود دوست نداشتم اذیت بشه چقد تو خونه باهاش بازی کردم بعد چند ساعت دیدم بی قراری میکنه جاش تمیز بود شیر خشکم داده بودم بهش اما بدجور بیقراری میکرد مامان زهراشو میخواست به هر مشقتی که بود خوابوندمش خیلی قشنگ خوابش برده دیدم فرصت خوبی که منم کنارش بخوابم ی 2ساعتی خوابیدم اما وقتی پاشدو دیدم فسقلی بیداره و کشون کشون رفته سراغ کیف لوازم آرایشم ...از رو زمین بغلش کردم و از یه بوس خوشمزه از رو لپاش کردم بعد باز واسش شیر خشک درست کردم تا سیر بشه و حاضرش کنم تا به آغوش پر مهر مامانیش بره ...

بدون عنوان
