دل تنگی

حدود 40روز بود که نتونستم به دلایلی ببینمت با عکسایی که داشتم ازت یکم با دل تنگی هام کنار میومدم آخه من حلما جونمو خیلی دوس دارم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!یروز اومدم خونه عزیز ناهید داشتم خونرو جارو میزدم و به این فکر بودم که کاش دایی توروبا خودش میوورد اینجا به خدا واسه هیچ کسی انقد دلتنگی نکرده بودم رفتم تو ایوون تا موکت اونجارو هم جارو کنم درو که باز کردم از بالا یه لحظه سرتو دیدم که تو بغل بابات جلو در حیاط بودی
از خوشحالی انقد بلند جیغ زدم که مامان اینا ترسیدن از جام تکون نخوردم تنها کاری که کردم چشمامو بستم و گفتم دایی احمد تورو خدا زود بیارش بالا وقتی اومدی بالا محکم بغلت کردم و پشت سر هم بوست میکردم چقد بهم چسبید بعد 40روز ندیدنت واقعا حق داشتم اونطوری تو بغلم بچلونمت تنها شانسی که اوردم جز مامانم و عزیز ناهید کسی بالا نبود که بخواد تورو از بغلم بگیره چه روز خوبی بود نفس آبجی !بعدش نشوندمت زمین و ازت کلی عکس انداختم یه تل صورتی خوشگلم سرت بود که حسابی ملوس و خوردنی شده بودی .............gif)
.gif)
.gif)

دل تنگی 

