حلما جونم

فضای مجازی

میگن رسم وقتی دندونای یه نی نی کوچولو در میاد واسش آش دندونی درست میکنن و بین فامیلای نزدیک پخش میکنن  وداخل ظرف یسری هدیه های کوچولو میذارن میدن به کوچولوی دندون خرگوشی حالا من زیاد سر در نمیارم چیزیه که به چشم دیدم و گفتم .بریم سر اصل ماجرا ......... ظرف آش دندونیت خونه ما بود آشش رو خوردیم بعد 2 روز ومونده بودیم چی بذاریم توش با عمه زهرا تصمیم گرفتیم ی لباس کوچولو بگیریم برات اما نمیدونستیم که اندازت میشه یا نه ؟؟خلاصه یروز که (روز مادرم )بود اومدیم خونه عزیز ناهید هدیه کوچولوتم با خودمون اوردیم که بهت بدیم حدود ساعت 10شب بود که بابات اومد اونجا و تونستیم لباس و بدیم بهش !!!!!!!!!!!!!!!!!!! انقد دوست داشتم تو تنت لباسو ببینم ...
19 تير 1393

رمضان

به سفره افطار خیره شده ام به کاسه ی شله زرد که با دارچین روی آن نوشته اند یا علی. به بشقاب رنگینک ونان وپنیر وسبزی وقدحی پر از آش رشته که با کشک وزعفران تفت داده شده تزیین شده ویه استکان چای. خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟ من در هر برگ این سبزی ها در میان شاهی وتره واین تربچه ها دستان پر مهری را میبینم که عاشقانه بوته ها راپاییده اند. به نور آفتاب ،آب،خاک،وهوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند وبه آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب وبوی عطر خوش سبزی ها را با هم پیشکش آن آدم های زحمتکش کرد تا خستگی روز از تن ...
11 تير 1393

دختر داشتن .....

دختر داشتن یعنی کمدی پر از دامن های رنگی چین چینی دختر داشتن یعنی اتاقی پر از عروسکای ریز و درشت که هر وقت میری تو اتاق یه تیکه اش بره زیر پات و نفست ببره دختر داشتن یعنی یه ویترین صورتی پر از کش های رنگی رنگی دختر داشتن یعنی رنگ زندگیت صووووووورتی و بنننفش دختر داشتن یعنی پچ پچ های آخر شب مادر و دختری توی تخت کوچیک صوووورتی دختر داشتن یعنی لاک های رنگی دختر داشتن یعنی رقص*قر *خنده های از ته دل *موهای بلند *دامن های زیبا *کمد پر از لباس *ناخن های لاک زده*ویترین پر از گلسر و گوشواره............................... دختر داشتن یعنی عشق در یک کلام ...
8 تير 1393

دل تنگی

حدود 40روز بود که نتونستم به دلایلی ببینمت با عکسایی که داشتم ازت یکم با دل تنگی هام کنار میومدم آخه من حلما جونمو خیلی دوس دارم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی!!!یروز اومدم خونه عزیز ناهید داشتم خونرو جارو میزدم و به این فکر بودم که کاش دایی توروبا خودش میوورد اینجا به خدا واسه هیچ کسی انقد دلتنگی نکرده بودم  رفتم تو ایوون تا موکت اونجارو هم جارو کنم درو که باز کردم از بالا یه لحظه سرتو دیدم که تو بغل بابات جلو در حیاط بودی از خوشحالی انقد بلند جیغ زدم که مامان اینا ترسیدن از جام تکون نخوردم تنها کاری که کردم چشمامو بستم و گفتم دایی احمد تورو خدا زود بیارش بالا  وقتی اومدی بالا...
5 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به حلما جونم می باشد